ابراهيم اصلاح عربانى

687

كتاب گيلان ( فارسى )

وحدت چه حالت است كه خوابت نمىبرد * ما خود نفس ز گفتن افسانه سوختيم وهرز ديلمى تاريخ‌نويسانى كه از وهرز ديلمى سخن رانده‌اند ، عموما وى را به دلاورى ، بزرگى و خرد و تدبير درست ستوده‌اند و نامش را « خرزاد بن نرسى » « 1 » و لقبش را وهرز نوشته‌اند . هنگامىكه وى در زندان خسرو انوشيروان به سر مىبرد سيف بن ذى يزن امير مخلوع يمن به دربار انوشيروان پناه برد و در پيشگاه خسرو « به خاك افتاد و گفت : اى پادشاه ، بيگانه به ديار ما چيره شد ، كسرى گفت : كدام بيگانه ، حبشه يا سند ؟ گفت : حبشه و آمده‌ام كه مرا به آنها يارى دهى و از ديار من بيرون كنى و پادشاهى آنجا از تو باشد ، كسرى گفت : سرزمين تو از سرزمين ما دور است و زمينى كم‌حاصل است كه بز و شتر دارد و ما را بدان نياز نباشد و سپاه پارسيان را به سرزمين عرب كه بدان نياز ندارم درگير نكنم . » « 2 » پس انوشيروان ده هزار درم به دو داد ولى چون سيف از كاخ پاى بيرون نهاد درمها بپراكند ، ماجرا را به انوشيروان گفتند ، فرمان به احضار سيف داد و چون بيامد انگيزهء ناروائى كارش پرسش شد ، گفت : « من پيش شاه آمدم كه ستم از من برگيرد و زبونى از من بردارد . » « 3 » انوشيروان به چاره‌جوئى نشست و بر آن شد كه نيرويى از زندانيان بيارايد و محكومين به مرگ را به كارى بزرگ وادارد تا اگر در جنگ كشته شدند كيفرى بسزا يابند و اگر پيروز گشتند سرفرازى او را فراهم سازند . بى درنگ دستور داد چنين زندانيان را بشمرند كه شمار آنان 800 تن بود . « كسرى گفت : ببينيد بهتر از همهء زندانيان به نسب و خاندان كيست و او را سالارشان كنيد ، وهرز از همهء زندانيان به نسب و خاندان برتر بود و مردى سالخورده بود و او را با سيف فرستاد و سالارى به دو داد . « 4 » » سن وهرز در اين زمان به هشتاد رسيده بود ، او سپاهيان را به كشتى نشانيد و به ساحل يمن و سرزمين عدن هدايت كرد . در حالىكه 200 تن از سپاهيان او به كام دريا فرورفته بودند خللى در عزمش وارد نشد ؛ دستور داد مردانش گرد هم آيند ، بدانها گفت ، ما همه مردمى محكوم به مرگ بوده‌ايم كه پيشامدى نيكو به رهائى ما انجاميد و زندگى دوباره و مرگ ايستاده و با افتخار را بهرهء ما نمود ، اگر در نبردى كه از آن گريزى نيست پيروز شويم زندگى با همهء فر و شكوه ما را به خويش خواهد خواند و اگر هستى را در اين نبرد از دست داده و به حريف ببازيم ، بازهم به نام و افتخار درگذشته‌ايم و به راستى در هردو روى بهره از آن ما خواهد شد ؛ پس جا دارد دليرانه بجنگيم و باكى از رويارويى با سپاهيان انبوه تازى نداشته باشيم ، و آنگاه دستور داد كشتيها را تخليه نموده و همه را به اتش سوخته و نابود سازند تا راه گريز بسته شود . وهرز سپاه كوچك ولى آمادهء ايستادگى ايران و سپاهيان سيف را سازمان داد و در تسليح آنها دقتى بسزا روا داشت و به انتظار بماند تا سپاه مسروق پسر ابرهه به رويارويى آنها فرارسيد ، وهرز پسرش نوزاد را گفت برو و با تازيان نبرد كن تا من به طرز حمله و دفاع آنها آگاه گردم نوزاد در اين نبرد كشته شد و قتل او كينهء دشمن را در دل وهرز نشاند « 5 » . سپاهيان را تشنهء فرمان نگاه داشت ؛ مسروق اين آرامش پيش از طوفان را خرد انگاشت و به ريشخند ايرانيان از فيل به زير آمد بر اسبى و سپس بر استرى نشست ، وهرز چون اين سبك مغزى را ديد دانست روزگار مسروق به‌سر آمده و چون به انگيزهء ديرسالى ديدگانش خوب نمىديد گفت : مسروق را به من بنمايانيد ، گفتند آن‌كه بر وسط پيشانى ياقوتى درخشان بسته دارد ، وهرز كمان بخواست و دستور داد ابروانش را به بالا كشيده بر پيشانى ببستند ، آنگاه زه كمان را بكشيد و تير رها كرد كه درست بر پيشانى مسروق نشست و از آنسوى جمجمه بدر رفت . با مرگ مسروق سپاهيانش سخت در بيم شدند و فرماندهان را قدرت فرماندهى از ميان رفت ؛ وهرز دستور داد سربازانش به دشمن بتازند و حبشيان را تارومار كنند ، اين نبرد در سال 570 ميلادى روى داد . وهرز مردى ايران‌دوست و دلاور و پاىبند غرور ملى بود ، بعد از اين فتح نمايان به هنگامىكه مىخواست وارد صنعا شود دستور داد دروازهء كوتاه شهر را ويران سازند تا درفش را براى بردن به داخل شهر خم نكنند و گفت : « هرگز پرچم من افتاده به درون نشود دروازه را ويران كنيد « 6 » . » و پرچم را سرافراز و به اهتزاز وارد شهر ساخت . اين بزرگ‌مرد ديلمى سپهدارى مدبر و دقيق و آگاه به تمام فنون جنگى بود . در امر مملكت‌دارى هم به اصل مردم‌دارى و شناخت حقوق جامعه و ترويج عدل اعتقاد داشت و به همين انگيزه در جامعهء تازى نامور گرديد و اخلافش در آنجا به حكومت ادامه دادند . آنچه كه در تاريخ روشن نگرديده است ماندن وهرز در يمن مىباشد ، چون انوشيروان بعد از آگاهى بر پيروزى به وى نوشت پادشاهى را به سيف سپرده و به ايران بازگردد ، ولى اين فرمان اجرا نشد وهرز در آنجا بماند تا در سال 574 ميلادى جان به جان آفرين تسليم كرد ، اگرچه برخى هم خلاف اين قول را ثبت كرده‌اند . هندوشاه امير هندوشاه اشكورى سرسلسلهء دودمان هزاراسبى اشكورى ، حاكم اشكور در اواخر قرن هفتم و اوائل قرن هشتم هجرى قمرى مىزيسته است . هندوشاه مردى با تدبير و سياستمدارى عاقبت‌انديش بود . به‌طورىكه در زمان حكومت او يعنى در سال 706 هجرى قمرى كه سپاهيان اولجايتو ( سلطان

--> ( 1 ) . مجمل التواريخ و القصص ، به كوشش ملك الشعراء بهار ، كلالهء خاور ، تهران 1318 ، صفحهء 172 . ( 2 ) . تاريخ طبرى يا تاريخ الرسل و الملوك ، محمد بن جرير طبرى ، ترجمهء ابو القاسم پاينده ، انتشارات بنياد فرهنگ ايران ، تهران 1352 ، جلد 2 ، صفحهء 690 . ( 3 ، 4 ، 5 ، 6 ) . همان كتاب ، صفحات 692 - 690 .